فارسی | Deutsch

«النور مارکس» دختر «کارل مارکس» در بخشی از خاطراتش چنین نوشته بود:



دسامبر 18, 2021


«… ما جلوی در به انتظارش نشسته بودیم و او (انگلس) را دیدیم که از میان مزرعه‌ی کوچکی که در مقابل خانه‌اش قرار داشت عبور می‌کرد. عصایش را در هوا تکان می‌داد، آواز می‌خواند و چهره‌اش از نشاط می‌درخشید. عصر، جشن (بازنشستگی انگلس) به شامپانی برگزار شد. ما همه خوشحال بودیم. الان وقتی که به آن روز فکر می‌کنم اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود…»

فریدریش انگلس، دوست‌داشتنی و باشکوه است:آن باوفاترین ِ دوست‌ها! پسر ِ کارخانه‌داری آلمانی که همه‌ی زندگی‌ و مال و شهرت و آبروی بورژوایی‌اش را فدای کارل مارکس (دوست ِ مطرود ِ ممنوع ِ آواره‌‌اش) و رهایی ِ زحمتکشان ِ همه‌ی جهان کرد: فرهیخته، مهربان، عظیم، فداکار و بی‌ادعا.
اگر انگلس نبود، کارل مارکس و خانواده‌اش حتی ممکن بود از گرسنگی بمیرند و دست کم بی‌گمان مهمترین آثار مارکس نوشته‌ نمی‌شدند. بیش از سی سال و سر هر ماه و هر گاه و بی گاه، چک‌ها و حواله‌های نقدی انگلس به دست جنی (همسر اشراف‌زاده‌ی آواره‌ی مارکس) می‌رسید و خرج کرایه خانه و خورد و خوراک و پوشاک و کتاب مارکس و دخترانش می‌شد. انگلس حتا برخی مقاله‌هایش را برای مارکس می‌فرستاد تا او با نام خودش در مجلات منتشر کند و حق‌الزحمه‌اش را بگیرد. انگلس خود را ویولون دوم در کنار مارکس (ویولون اول) می‌خواند، اما این همه در حالی بود که خود ِ او فیلسوف، تحلیل‌گر، نظریه‌پرداز علم، و نویسنده‌ای زبردست بود. هرچند پس از مرگ آن دو، بسیاری از نارسائی‌های سوسیالیسم موجود را به پای انگلس و ماتریالیسم دیالکتیک‌ش نوشتند، اما حقیقت آن است که انگلس آن آثار را در زمان حیات مارکس یا زیر نظر او نوشته‌بود و مارکس هیچ‌گاه آن‌ها را رد نکرده بود، در حالی‌که می‌دانیم مارکس در نقد ِ دیدگاه‌هایی که نادرست می دانست، صریح و سازش‌ناپذیر بود و در این راه به همه‌ی مصالح و منافع شخصی‌اش پشت پا می‌زد.

مهمترین کتاب‌های انگلس (آنتی دورینگ/ (پیش‌نویس) منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت/ فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی/ وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلیس/ و دو کتاب درباره‌ی انقلاب آلمان) در زمان حیات مارکس منتشر شدند و دست‌کم سه کتاب مارکس (ایدئولوژی آلمانی/ خانواده‌ی مقدس/ و مانیفست حزب کمونیست) و البته صدها نامه‌ و اعلامیه، نام‌های مارکس و انگلس را با هم و کنار هم، بر عنوان خود دارند.
فریدریش انگلس یک نابغه بود. و نیز مثل هر نابغه‌ای، محدود به تاریخ و عینیت زمان و مکان بود. امّا بالاتر از همه‌ی این‌ها، او یک «انسان ِ بی بدیل» و یک «دوست ِ بی‌بدیل» بود.
چند روز پیش «فریدریش انگلس» دویست و یک ساله شد.

و باز هم «النور مارکس» از «انگلس» می‌گوید…
«… یکی از اولین خاطره های من، رسیدن نامه از منچستر (از انگلس) است. دو دوست (مارکس و انگلس) تقریباً هر روز برای هم نامه می‌نوشتند و هنوز به یاد دارم که (پدرم) در هنگام خواندن نامه‌های انگلس، این نامه‌ها را چنان می‌خواند که گویی نویسنده‌اش در آن‌جا حاضر بود: «اصلاً این‌طور نیست!» یا «حق با توست!» و… ولی چیزی که بهتر از همه در یادم مانده است، شیوه ی خندیدن پدرم (مارکس) بود در هنگام خواندن ِ نامه‌های انگلس: او چنان به شدت می‌خندید که اشک از چهره‌اش جاری می‌شد…
…در ده سال آخر (عمر مارکس)، انگلس هر روز به دیدن پدرم می آمد. غالباً دو نفری با هم به گردش می‌رفتند، و باقی اوقات در خانه می‌ماندند و در اتاق پدرم بالا و پایین می‌رفتند. هر یک، طرف ِ دلخواه ِ خود را داشت و هر یک در طرف ِ مخصوص به خود، در کف ِ اتاق، جای پای مخصوص به خود را بر جا می‌گذاشت. آن‌ها درباره‌ی خیلی از چیزهایی صحبت می‌کردند که فلسفه‌ی بسیاری از آدم‌ها حتا خوابش را نمی‌بیند. و هم‌چنین غالب ِ اوقات سکوت اختیار می‌کردند و در سکوت، در مقابل ِ هم به قدم‌زدن ادامه می‌دادند. یا هر یک از چیزی حرف می‌زد که در ان لحظه فکرش را بیشتر به خود مشغول می‌داشت تا جایی که قاه‌قاه به خندیدن می‌افتادند و اعتراف می‌کردند که در طی نیم‌ساعت، هر یک درباره‌ی چیزهای متفاوتی صحبت می‌کرده‌اند

این ترجمه بصورت ازاد از اینترنت برداشته شده است

https://telemetr.io/uz/channels/1008393684-adabyate_digar/posts

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *